چهره ام را فراموش کرده اممن کیستم ؟ آن روز از درخت سیب خوردم تا به زمین بیایم شرکتهای بزرگی بنا نهادم تا به خودم خدمت کنم ، با شل نفت به خودم فروختم و با گوگل زندگیم را تسهیل کردم در غار حرا به معراج رفتمکودکی در زیر بمباران در سوریه شدم و روزی هم با بمب هسته ای در هیروشیما خودم را ریز ریز کردمنیل را شکافتم تا با خودم از دست خودم فرار کنمکشتی ساختم تا خودم را از طوفان و سیل حفظ کنم و خودم نافرمانی پدر کردم و سوار کشتی نشدموقتی قوانین فیزیک را که کشف میکردم خودم به خودم جایزه نوبل می دادمبر ماه پای گذاشتم در حالی که خودم را در تلویزیون مشاهده می کردمتمام شکستها را و تمام پیروزی ها را تجربه کردمحتی وقتی با اسلحه به خودم شلیک میکردم در چشمان خودم نگاه کردم برده شدم و خودم را فروختمخودکشی کردم و برای خودم گریستمتجاوز کردم به خودمدر سخنرانیم دستور جنگ دادم تا با خودم به خودم حمله کنمو یادم نمی رود آن لحظه که در کوره های آدم سوزی خودم را سوزاندمچهره ام را فراموش کرده امامروز از صندلی عقب تاکسی به خودم در صندلی جلو نگاه می کردم که داشتم به بیرون نگاه میکردم و می دیدم در ماشین کناری سیگاری روشن می کنم و به یاد خودم که دیروز فوت کرده بودم دود سیگار را بیرون میدهمامروز مترو را به ایستگاه آوردم و در همان ایستگاه در لحظه بارها پیاده و سوار شدمعاشق خودم شدم و در غم هجران خودم سوختم...امروز هوس کردم این خطوط را برای خودم بنویسم تاالان آنرا بخوانم با چشمهای تو که چشمهای من استچهره ام را فراموش کرده ام...میشود لطفا بروی جلوی آینه و ببینی من چه شکلی هستم ؟پ.ن : وحدت پ.ن : فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ
+
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
تاريخ: جمعه
3 تير
1401 ساعت: 10:08